دختر شیرین زبون و خوشگل و نازمممممممممممممممممممم 34 ماهگیت مبارکککککککک
اینم عکسهای 33 ماهگی آیدای نازم













آیدا در پارک



آیدا روز عروسی رویای عزیز


آیدا و ثمین

آیدا با دسته گل عروس خانم ( رویای عزیز)


آیدا در روز تولد آریاجان ( 120 ساله بشی عزیزم )



آیدا و باغ بابا جون


یک روز بهاری در کنار سد زنوز

آیدا ، ثمین و اسمای عزیز




موضوع :
عزیز دلم ،زیباترینم ،وقتی تو رو درونم حس کردم وقتی به قول خودت پرشته مهلبون ( فرشته مهربون )
واسم خبر آورد داری مادر میشی یه حس خوب و گرمی رگهامو پرکرده بود اصلا باور نمیکردم دارم مادر میشم ....مادر ..... مادر.....میدونستم خدا بهم یه دختر میده حالا از کجا نمیدانم ........وقتی خودت مادر شدی اونوقته که احساس منم میفهمی فقط از خدا خواستم سالم باشی و مهربان و یه دختر زیبا و بینظیر 
بعدش هم اسمت رو گذاشتیم آیدا :آ ..آرزوهای من ..ی یگانه هستی من ....د دنیای من ..و بالاخره الف آخر ....آرامش من
دختر عزیزم عاشقانه دوستت داریم.

تعطیلات امسال خیلی خوب و کلی بهمون خوش گذشت سیزده بدر هم رفتیم باغ شوهر خاله من همون که تو بهش میگی ( عمولی ) باغش خیلی خوب بود چون اولین مسافرای امسالش هم ما بودیم تمیز و قشنگ بود همه درختا پر بودن از شکوفه های قشنگ به همه جا سرک میکشدی و با خودت بازی میکردی اخه عزیزم تو کوچک ترین عضو باغ بودی
و بچه های دیگه وقتی وسطی و .... بازی میکردن میگفتن آیدا بلد نیست و به قول خودت چوچولو ئه
عصرش هم تولد سالار بود سالار عزیز ایشاله تولد 120 سالگیت
و این بود سیزده به در ما

آیدا و خاله جون




آیدا و باباش


آیدا و ثمین

تولد سالار



عکسای یک هفته پس از سیزده بدر باغ باباجون








موضوع :
سلام به بهار و زیبایی هایش
عزیز دل مامان سال 91 هم تموم شد و امسال سومین نوروز سه نفره مان بود و من خوشحالم که تو در کنارمونی و با شیطنهات و حرفهای شیرینت به ما آرامش میدی و ما لحظه لحظه از بزرگ شدن و در کنار تو بودن لذت میبریم
بعد از سال تحویل باهم رفتیم خونه مادر بابا و از اونجا رفتیم خونه باباجون و تو کلی از باباجون و دایی جون عیدی گرفتی با اینکه عیدهامون رو داده بودن ولی برای برای دوم به تو عیدی دادن و تو کلی ذوق زده بودی و بعد هم باهم رفتیم خونه بزرگترهای فامیل عید دیدنی
روز 4 فرودین برخلاف عیدهای قبل که بابایی مخالفه روزهای عید و تابستونا بریم سفر به علت شلوغی جاده ها و ....... ، تصمیم گرفتیم چند روزی رو دور از خونه باشیم و استراحت کنیم و به اتفاق دوست بابایی رفتیم رامسر و چند روز شمال بودیم و تو هم که عاشق آب و آب بازی تا رسیدیم و دیدی هوا سرده کلی گریه کردی که چرا اومدیم اینجا زود باش میخوام سوار هواپیما بشم برم ترکیه دریا ، فدات بشم که عاشق دریا شدی
برگشتی بهم میگی خودم برم سوار هواپیما بشم میگم اخه دخترم تو که پول نداری و شما در جواب میگی خوب خودت بده میگم من تو کیفم پول ندارم بیا نگاه کن و تو میگی خوب تارتت ( کارتت ) رو بده میدم بکشن رو دستگاه و ما کلی به حاضر جوابی های تو میخندیم و از بودن هر لحظه در کنارت خدا رو شکر میکنم
امروز بعد از11 روز اومدم سر کار هم برای تو سخت بود و بابایی میگفت کمی نارحت بودی که من پیشت نبودم و هم برای من سخت بود که بازم تو رو گذاشتم و اومدم سر کار الهی من فدات شم










موضوع :
دختر نازنینم امروز 28 اسفنده و من هم درست ساعت 7.30 دقیقه این مطلب رو برات مینویسم امروز شما 32 ماهگیت رو به پایان رسوندی و امسال سومین سالی هست که تو در کنار ما هستی و سومین عید قشنگ زندگی مشترک ماهست شیرین ترین شیرینی زندگی ، به داشتن تو افتخار میکنیم
این روزها ، یک دنیا حرف ناگفته از باهم بودنمون دارم اونقدر این روزا پر لحظه های قشنگ با تو بودن هست که بعضی وقتا نمیدونم چطور بنویسم و از کجا بنویسم
برات بگم که خیلی شیطون شدی و کلی جمله سازیت بهتر و روان تر شده و کلی شیرین کاری و ناز برای خودت داری یکی از شیرین کاریات اینه که وقتی از بابایی شیرینی میخوای و اون میگه دختر نازنینم ضرر داره تو میری زودی بوسش میکنی و برمیگردی به من و مثلا چشمک میزنی میگی ( فتتدیم ) گولش زدم و ما کلی بهت میخندیم
دیروز بابا میگه آیدا یه بوس بهم میدی و تو میگی تو اول برام نوشافه ( نوشابه ) بخر بعد
دیشب میخواستم بخوابونمت و تو هم که چشات بسته بود فکر کردیم خوابیدی رو پاهام ، بابا میگه عید دیدنی نذار آیدا شیرینی بخور مریض میشه زودی چشات و باز کردی و میگی( نیه دام =ییه جام ) میخورم و کلی کارهای دیگه
اینم از آخرین پست سال 91
امیدوارم سال جدید برای همه دوستانم 
آغاز روزایی باشد که آرزو دارند .............
موضوع :
سلام دختر نازم
نمیدانم این چندمین سلام و چندمین صبح بخیری هست که برایت میگویم و مینویسم و هر روز که سر کار میام و از تو دور میشوم بدان که همیشه دلم را پیش تو میگذارم امروز میخواهم یه خبر خوبی را به تو بدهم چون![]()
دوست خوبم (مامان دیانای نازنین) را پس از چند ماه دوری دیدم اخه دلم براش خیلی تنگ شده به قول بابایی که شب میگفت میدونم به خاطر دوستت خیلی خوشحالی چون پس از چند ماه میبینیش و دلتنگیت برطرف میشه
آری عزیزم ،دلم برایم دوستم خیلی تنگ شده بود
اخه میدونی عزیزدلم وجود آدمها وقتی برایت خواستنی هست که کنارت حسشان نکنی ان وقت هست که میفهمی چقدر برایت عزیزند البته دوست من همیشه برایم عزیز بوده و هست همیشه مثل یک خواهر کنارم بوده وهست ، به درد و دلهایم گوش داده و با تمام وجودش مرا رهنمایی کرده ولی من وجودش را این چند وقتی که ندیدمش بیشتر حس کردم اخه دوست من ناب ترین و خالص ترین دوستی هست که تا بحال دیدمش میدانم و امیدوارم تو هم یه روز یه دوست خوب و عزیز برای خودت پیدا کنی
با اجازه از نویسندش
دختر نازم انسانها با حضور خود در كنار يكديگر تابلوي زندگي را رنگ آميزي مي كنند. گاهي مي بيني كه در جايي از زندگي از رنگ مناسبي استفاده نكردي پس آن را پاك مي كني و به جاي آن رنگ ديگري به كارمي بري و همه اينها به منظور خوش آب و رنگ تر كردن زندگي است.
و لیلای عزیزم هم همیشه یه رنگ خاصی تو زندگی من داشته و خواهد داشت
بعدا نوشت :
در پی خبر خوبی که بهت دادم در مورد دوست عزیزم لیلای عزیزم ، میخوام یه چیز دیگه رو هم برات بنویسم یکی دیگه از دوستام هم درست با اومدن لیلا پیشم ، از ایران رفت رفت اون دور دورها تا تو یه کشور دیگه زندگیشو شروع کنه امیدوارم با همسرشون خوب و خوشبخت زندگی کنن .
من نتونستم پنجشنبه با فرشته عزیز صحبت کنم نمیدونم اون همه کار یه دفعه از کجا ریخت رو سرم یه وقت دیدم ساعت شده 12 و جمعه هم که پرواز داشتن امروز باهاش در تماس بودم راستی دختر نازنینم یادته بهت گفتم "“دلتنگى”
دلتنگی حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره بودنش را طلب میکند الان من به خاطر دوستم فرشته هم دلتنگم چون حداقل یکی دوبار در ماه باهم تماس داشتیم الان هم تا مدتها جاش رو حس خواهم کرد ولی میدونم اون الان داره زندگی جدیدی رو تو یه کشور دیگه شروع میکنه و خیلی خوشحاله فرشته عزیزم خوشحالم که خوشحالی
راستی دختر نازم گفتم دوست دارم تو هم یه دوست خوب برای خودت داشته باشی و رنگش هم یه رنگ خاص باشه تو زندگیت مثل دوستای من لیلا و فرشته و هیچ وقت هم برای دوستیت .....تا ........نداشته باشی هیچ وقت نگی دوستیم تا .......................چون من برای این دوستیهام تایی نذاشتم و صمیمانه و از ته دلم هر دوشون رو دوست دارم تا..................
موضوع :
دختر نازم شرمنده که وقت نمیکنم وبلاگت رو به موقع بروز کنم

امروز که داشتم وبلاگت رو میدیدم نوشته ( آيدا جان تا این لحظه ، 2 سال و 6 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 51 دقیقه و 52 ثانیه سن دارد :.) بازم یه ماه دیگه از عمرمون گذشت و 31 ماهه شدی و من عاشقتر میدونی دخترم عشق یه موهبت الهیه و عشق مادر به فرزند چیزیه که تا مادر نشدی درکش خیلی سخته وقتی مادر شدی میبینی که گریه های فرزندت خنده هاش و اصرارهای بی موردش منم ،منم گفتنهاش همه چیزش خواستنی ست
عزیز ترینم میخوام بدونی که بهترین اتفاق زندگیم بودی و مادر شدن بهترین حس دنیا ست. هیچ چیز جای یه آغوش گرم تو رو برام نمیگیره. وقتی بی هوا بغلم میکنی و میگی مامانم خیلی دوست دارم ،عاشدتم ( عاشقتم ) وقتی از سر کار میام وبغلم میکنی و میگی بذار یه بوست کنم خستگیت تموم بشه و چشمات و لبت باهم میخنده و میگی برام چی گرفت من تمام خستگی و سختگی های روزمرمو فراموش میکنم و خدا رو با تموم وجودم شاکرم که فرشته ای مثل تو رو به ما داده و اما این روزها
وقتی میگی مامان بیا برام دتاب( کتاب ) بخون میگم بزار کارم تموم بشه چشم میگی نمیخونی پاره کنم
دیروز گفتی مامان بیا بازی کنیم بهت گفتم باشه عزیزم لباسمو اتو کنم اومدم
آیدا : نیای گریه کنم ها اخه من عاشدتم
و منم تو دلم قربون صدقه ات میرم و فدات میشم
اون روز گفتی حاطیه ( خاطره) خانم لاکمو باز کن میخوام عروسکمو لاک بزنم منم برات بازش کردم و رفتم تو آشپزخونه شام درست کنم دیدم نیم ساعتی میشه از آیدا هیچ صدای نمیاد صدات کردم پرنسس کجایی ( اخه تازه گیها میگی بهت بگم پرنسس ) دیدم تمام دستت لاکی هست و میگی مامان دیوار پاره شده بود با لاک دوختمش منم هم خندم گرفته هم گریه که من باید چیکار کنم و درست 2 ساعت طول کشید دیوار رو با آستون پاکش کنم
چند روز پیش تمام لباسات رو از کمد ریختی بیرون میگم دخترم چیکار میکنی برگشتی میگی دارم میرم تبلد ( تولد)
من : آیدا تولد کی؟
آیدا : تبلد قایداشیم ( برادرم )
من : الهی فدات بشم بردارت کیه و جواب آیدا اینه که برادرم بابا علیسات
کلی به حرفت خندیدیم و تو هم هی گفتی تبلدم مبارک
تمام خوبی ها را برایت آرزو میکنم
نه خوشی ها را
خوشی ان است که تو دوست داری
و
خوبی آنکه خدا برای تو دوست دارد
اینم عکسای آیدا که تو آتلیه گرفته بودیم







موضوع :
اولین آدم برفی آیدا

پس از چند وقت وبلاگ دخترمو آپ کردم نمیدونم چرا بعضی وقتها تنبلی میکنم و گاهی هم میخوام وبلاگمو حذف کنم و دیگه چیزی ننویسم ولی امروز بازم تصمیم گرفتم برات بنویسم اخه عکسات اینقدر قشنگ بودن که دوست داشتم برات اینجا هم بذارم بابایی از سفر اومد و ایدا رو با هدیه هایی که براش آورده بود خوشحال کرد البته بیشترین خوشحالیش مال خوردنی هاش بود و بعد از چند روز از آمدن بابا هم برف سنگینی بارید و هوای اینجا رو خیلی سرد کرد بطوریکه الان که دارم برات مینویسم هوای آذربایجان -20 هست روز پنجشنبه از صبح یه برف درست و حسابی اومد و زمین لباس عروس تنش کرد و تو هی بهم میگفتی مامانی ( اخه وقتی تقاضایی ازم داری میشم مامانی ولی بعد میشم خاطره خانم )بیا بریم برف بازی و منم میگفتم بذار تموم بشه میریم و خلاصه فردا صبح دیگه نتونستم مقاومت کنم وبا وجود سردی هوا
با ملیسا و مامان مهربونش رفتیم حیاط واست آدم برفی درست کردیم و تو کلی خوشحال شدی و میگفتی حاطیه ( خاطره ) دوست دارم
الهی قربون دل کوچیکت بشم که اینقدر خوبی و با یه آدم برفی و برف بازی هی قربون صدقه من میرفتی منم بهت قول دادم یه بار دیگه برف اومد بریم بیرون و بازم برات آدم برفی درست کنم


آیدا و ملیسای نازنین


آیدا در حال آوردن شاخه برای دستای آدم برفی





موضوع :
سلام ملوسک مامان
الان زنگ زدم خونه مامان جون گفت آیدا خانم ساعت 11 از خواب بیدار شده اخه عزیزدلم شبا بهونه علیسا ( علیرضا ) رو میگیره و دیر میخوابه هر روز میگه دیگه امروز میاد پاشو پاشو بریم خونمون اخه بابایی از چهارشنبه بازم رفته سفر ما این هفته رو تنهاییم و دخملی من ناراحته ![]()
دیروز صبح که از خواب بیدار شدیم مامان جون گفت آیدا رو ببر خونه یه کم بازی کنه تا روحیش بهتر بشه وقتی رسیدیم خونه زودی گفتی یه زنگ بزن با علیسا صحبت کنم ببینم کجاست ؟
وقتی به بابایی زنگ زدیم قبل از سلام بهش گفتی واسم چی خریدی ؟ و خودت جواب دادی: نی نی (شیرینی) منم هی تو دلم قربون صدقه میرفتم اخه اینقدر شیرین حرفات رو میزنی که دلم میخواد هی تو بغلم فشارت بدم و قربونت برم نمیدونی چقدر دوستت دارم و عاشقت هستم مخصوصا وقتی که به فکر منی مثلا دیروز به بابایی گفتی واسه خاطره خانم هم چکمه بیار چکمه هاش حماب شده (خراب ) یا شب مامان جون گفت نخوابین براتون شیر موز درست کنم منم گفتم نمیخورم دندونامو مسواک زدم اصرار پشت اصرار باید بخوری اخه تو دوست داری منم فدات میشم و تو بغلم میگیرمت
اخر شب هم گفتی بازم شماره بابا رو بگیر بهش یه چیزی بگم منم گفتم نمیشه و اینقدر گریه کردی
که اخرش دلم سوخت و تسلیم شدم اخه میدونی گل من من دوست ندارم هیچ وقت گریه کنی ولی اخه مجبوریم باید یه کم تحمل کنی هم بابایی سفرش کاری هست و هم بازم خارج از ایرانه و نمیشه هی تماس گرفت و این دفعه با دوستش رفته و ما مزاحم کاراشون میشیم
و وقتی اینو بهت میگم به قول خودت که میگی ( اخه من نینییم )
دیشب هم تا ساعت 12 بیدار بودی و بهونه میاوردی با اینکه باباجون بردتت بیرون( قربونش برم که همیشه پشتمون بهش گرمه )و تو کلی تو اون هوای سرد بازی کردی بلکه خسته بشی و زودی بخوابی ولی تو همش بهانه آوردی وقتی هم بهت میگفتم مامانی بسه بذار بخوابم میگفتی ( ده دانیشاخ ) بیا صحبت کنیم و ما هم میخندیدم تا آخرش ساعت 12 خوابت برد
موضوع :
عزیز دلم پریشب بابا بعد یه سفر 8 روزه برگشت خونه..... و به قول تو اوچوموس اولدوخ ( سه تا شدیم ) خیلی جاش خالی بود..... نازنازی مامان می خوام یه رازی رو بهت بگم... ماها اگه 100 سالمون هم بشه باز به مامان بابامون وابسته ایم... فکر کنم علت اصلیش محبت پدر مادرها است که همیشه مراقب و دلنگرانمون هستند محبت و حسی که هیچ کس به جز پدر و مادر در وجودشون نیست راستی که نعمت های بی بدیلی هستند که خدا به ما داده
همیشه از خدا میخوام هیچ فرزندی روی این زمین خاکی بدون محبت پدر و مادرش نباشه و سایه شون همیشه بالا سر ما بچه ها باشه
اما وقتی بابا وارد خونه شد پریدی بغلش و هی بوسش کردی قربونت برم میدونم دل کوچیکت واسش یه ذره شده بود اخه تاحالا بابا بدون تو جایی نرفته بود و این اولین سفرش بدون ما بود و کلی هم برات سوغاتی آورده بود که تو بعد از اینکه یه بوس ازش گرفتی زودی کفتی منه نه آلمیسان( برام چی گرفتی ) و و بدون اینکه منتظر باشی بابا جواب بده گفتی بیا کیف بابا رو باز کنیم ببینم و تا دیروقت ذوق و شوق کادوهات و خوراکیهایی که بابا برات گرفته بود رو کردی
موضوع :
آیدای نازنینم سلام 
چند روزه به قول تو علیسا بابا رفته مسافرت و ما خونه مامان جون هستیم و چون مسافرت بابا خارج از کشور نمیتونیم خیلی باهاش تماس بگیریم و هر وقت دل کوچولمون تنگ شد با بابایی صحبت کنه و البته بابایی واسه کار رفته و نمیتونه همش به تلفن های ما جواب بده
دیشب ساعت سه از خواب بیدار شدی و گفتی باید بریم پیش بابا هرچقدر خواستیم ارومت کنیم نشد که نشد و تو با صدای بلند گریه کردی
من باید برم رو تخت خودم با بابا بخوابم کل خونه رو گذاشتی رو سرت و داد میزدی دایی جون و باباجون هم از خواب بیدار شدن که چرا آیدا کوچولو گریه میکنه و با کلی قول و قرار تونستیم تو رو بخوابونیم البته مامان جون قول داده امروز بریم خونه خودمون بخوابیم تا شما راحت باشی فدای همشون بشم که هیچ وقت دلشون نخواسته ما نارحت بشیم اینقدر تو رو بردن گردش این چند روز که مبادا آیدای کوچولوی خونشون به قول باباجون آهوی خونشون دلش تنگ بشه آخه آیدا باباجونون آهو بالاسیدی
پدر و مادر عزیزم از هردوتون بخاطر زحماتتون ممنونیم
بعداً نوشت:
بالاخره آیدا با بابایی روز چهاشنبه ساعت 5 صحبت کرد و کلی خوشحال از اینکه صداشو شنیده و اول از همه پرسید برام نینی(شیرینی )
گرفتی و بابا هم گفت برات کلی چیز گرفتم و تو هم گوشی رو پرت کردی و گفتی پس خداحافظ و ما کلی به کودکی و دنیای کوچیکت خندیدیم
موضوع :
سلام عسلکم
صبح سرد زمستونیت بخیرعزیزم 
پنجشنبه هفته پیش بابایی اومد دنبالم و رفتیم خونه دیدم صدات گرفته و حوصله نداری یه کوچولو هم تب داشتی
گفتم خودم بهت شربت سرماخوردگی بدم تا بعد ببینم چی میشه ولی هر روز بدتر شدی و سینه ات هم موقع خواب خش خش میکرد بردیمت دکتر ،
آقاکتر هم گفت ویروسیه و باید داروهاشو مرتب بخوره و تا میتونه خوب استراحت بکنه
و مایعات بخوره و تو به زور من یه کوچولو آبمیوه هم میخوردی دیگه نشد ببرمت بیرون تا به قول خودت حسین حسین ببینی اخه بهت قول داده بودم عصری با بابایی میریم بیرون ولی زیر قولم زدم اخه سلامتی تو واجبتر بود سرفه های خیلی بدی داشتی و خیلی خیلی برات ناراحت میشدم از طرفی هم این سرما خوردگیتو به منم دادی و منم گرفتارش شدم و اصلا حالم خوب نبود و هی خدا خدا میکردم که هر چه زودتر این ویروس لعنتی از خونمون بره بیرون که بالاخره بعد از 8 روز حال هر دوتامون خوب خوب شد و منم که این چند روز پیش تو بودم با اینکه مریض بودیم ولی هر دومون خوش بحالمون شده بود کلی بازی میکردیم و میخندیدیم
این روزا عاشق خاله بازی شدی و باهم خاله بازی بازی میکنیم تو میشی مامان و منم آیدا بهم غذا میدی منو میبری پارک و بعضی وقتا هم من میشم مامان و تو میشی بابا و با ماشینت میری بیرون و برام (دبزی ) سبزی میخری ، نی نی (شیرینی ) میخری
یه کار جدید هم که یاد گرفتی اینه که اگه چیزی بخوای و ما بگیم نمیشه هردوتامون رو اینقدر بوس میکنی که بالاخره ما رو راضی میکنی اینم روش رشوه گرفتن آیدا با بوسه تمام کارهاش و خواسته شو انجام میده
جمعه داشتم تو آشپزخونه کار میکردم دیدم داری به عروسکت میگی
دانینان ( جانینان) اخلاما ( اغلاما) مامانین ددیب ( گدیب) اداریه اولسون نینیاخ گلنده سنه نی نی (شیرینی ) الاجاخ
ترجمه :گریه نکن عزیزم مامانت رفته اداره باشه عوضش موقع اومدن واست شیرینی میخره
هم به حرفات خندم گرفت هم گریه م گرفت اخه عروسک همون خودت بودی یعنی من میرم سر کار عشق من ناراحت میشه الهی فدات بشم اخه خودت وقتی بزرگ شدی میفهمی که من بخاطر تو میرم سرکار فقط و فقط بخاطر تو
امروز هم مامان جون میگفتی صبح که با بابایی رفتی خونشون تا مامان جون رو دیدی چشات پر اشک شده و
گفتی مامان بازم رفته اداره
فدای دل کوچیکت بشم قشنگم منم دلم برات تنگ شده و هر روز که تو بزرگتر و شیرین زبونتر میشی بیشتر دلتنگت میشم
اینجا عسلکم سرما خورده بود و خوابیده بود

داره عروسکش رو پوشک میکنه




اینجا از حموم اومده قربونت برم عزیزم

موضوع :
تو كه هستي همه چي قشنگه ....
آیدای نازنینم چند وقتی است که کمتر از کارهایت نوشته ام و این همراه بود با کلی از اتفاقاتی که همه اش به رشد همه جانبه تو ختم می شد بعد از دو سالگی به طرز غیر منتظره ای داری بزرگ می شوی
گاهی که راه می ری بهت نگاه می کنم و باورم نمی شه که اینقدر بزرگ شده باشی! از بلبل شدنت که هر چی بگم کم گفتم البته نمی تونم بگم که با بحران دوسالگی خوب کنار امدیم یا کنار آمدم یا رد کردیم نمی دانم ولی خیلی زیاد از حجم مسائلی که به نظرم لاینحل می آمدند کم شده!این روزها آیدای 28 ماهه خوب میتواند بدود ، خوب دور بزند و خوب بچرخد ، تمام سعی اش را می کند که بپرد بعضی وقتا درجا و یا به اندازه ای کم، می تواند یک پایش را بگیرد و بایستد!! امیدوارم روزی را ببینم که خودت روی پاهای خودت ایستاده ای رشد ذهنی اش بعضی وقتا مرا شگفت زده میکند مثلا جاهایی را که رفته ایم یا افرادی را که دیده ایم یا حتی خیلی اتفاقی از جایی رد شده ایم را یاد آوری میکنی هر چند که شاید دو هفته و یا سه هفته قبل برای اولین بار رفته باشی!
در هنگام بازی اسم بچه های را که مثلا در میهمانی ها دیده ای را ، می آوری مثلا با آنها بازی میکنی
به راحتی می توانی از 1 تا 10 را بشماری و نام اعضای صورت را که به انگلیسی به تو یاد داده ام را میگویی
داستانهایی رو که برایت میخوندم دیگه میتونی به طور کامل برام توضیح بدی اخه قبلا فقط اسمهاشون رو میگفتی
اسم بیشتر حیوانات و میوه ها رو که در جورچین هست رو میدونی و رنگهای اصلی رو بطور کامل از هم تشخیص میدی
و یه کار مهم که تو این ماهها انجام دادی اینه که دیگه پوشک نمیپوشی البته شبا جهت احتیاط فعلا میپوشی ولی دیگه کارهای ضروری رو میگی و زودی میری روی توالت خودت میشینی و میگی مامان زود باش زود باش و منم قربون میرم و بهت جایزه میدم
و کلی کارهای دیگه .......

از حرف زدنت بگم که بلبل زبون شدی حتی دیگه تلفن ها رو هم دست من نمیدی میگی باید خودم صحبت کنم![]()
و اینم از بلبل زبونی آیدا
من:آیدا چرا پس گاهی وقتا دختر بدی میشی
آیدا :پیس قیز (دختر بد) خاطره خانمه اخه به من میگی خاطره خانم
دیشب ساعت 8
آیدا :بیار دام (شام) بخوریم
من :بذار بابا بیاد
آیدا:نه بیار بخوریم تموم شه بعد هم ( داتاخ یعنی یاتاخ ) بخوابیم بابا بیاد ببینه تنها ست گریه کنه
روزای تعطیل هم که پیشت هستم صبح پا میشی و از روی اعتراض میگی زود باش پاشو برو سر کار لباسات هم بپوش برو منم میرم خونه مامان جون تقریبا نیم ساعت طول میکشه و هی تکرار میکنی بعد میبینی که من نرفتم میای پیشم و هی بوسم میکنی و میگی خاطره خانم بیا بازی کنیم و تو این روزها تمام لحظات من و تو با هم ميگذره و من خيلي از بودن با تو انرژي ميگيرم
دوستت دارم بيشتر از هميشه ....
عکسای روز عید قربان





هر چند یک بار فرشته زندگیمون دلش تولد میخواد




موضوع :
سلام صبح سرد پاییزیت بخیر عزیز دلم
امروز بعد از یه مدتی که به وبلاگت رو آپ نکردم میخوام در مورد مسافرتمون بنویسم مسافرتی که بیشتر خواسته تو بود
از 17 مهرماه به مدت 10 روز رفته بودیم به دو شهر ترکیه (5 روز آنتالیا بودیم و 5 روزش هم استانبول ) در کل خیلی خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت ولی هممون بیشتر از آنتالیا خوشمون اومده بود اخه استانبول خیلی شهر شلوغیه و به جز مراکز خرید و چند جای دیدنی جای بخصوصی نداشت به نظر من دبی خیلی بهتر بود ولی آنتالیا عالی بود و تو هم که هر روز دریا بودی عاشق دریا شده بودی و من عاشق طبیعتش خلاصه که بعد از مدتها از هرچی استرس و درگیری و کار روزمره بود خلاص شدیم فقط خودمون بودیم و خودمون
تو هم که کلا از مسافرت خوشت میاد و در کل دختر خوبی میشی فقط شب اول دلت برای مامان جون تنگ شده بود و کلی گریه کردی که پاشید بریم و با کلی قول و قرار که فردا میریم پیشش تونستیم تو رو بخوابونیم و چند روز که اونجا بودیم کلا هر روز یه بار باهاشون صحبت میکردی و میگفتی امروز دیگه میام پیشتون ولی وقتی میخواستیم برگریدم میگفتی دریا خوبه دشتی(کشتی خوبه) من نمی خوام برم
شبها بعد از شام (آنتالیا) برای بچه ها برنامه داشتن که از ساعت 8:30 شروع میشد تا 10 و ما هرروز بخاطر تو تو برنامه ها شرکت میکردیم کلی بازی میکردی و بعد از ساعت 10که پخش موزیک و .... بود میگفتی بریم اتاقمون خوابم میاد من چند روز که اونجا بودیم هیچی ندیدم فقط فیلمایی که بابایی ضبط کرده بود رو تماشا میکردم در کل خیلی خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت
عکسها در ادامه مطلب
موضوع :



