آیدا
خاطرات و تصاوير آيدا
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 20 مرتبه

به نام یزدان پاک

بعد از تقریبا 2 ماه از شروع سال 93 اومدیم تا وبلاگمون رو آپ کنیم  تو این مدت ناگفته های زیادی اومدند و رفتند . نه این که نخوام برات ثبتشون کنم  ،نه . اتفاقا دلم خیلی هم  برای نوشتن تنگ شده بود  امایا وقتش نبود یا به قول بعضی ها  (حسش) که در من هر دوش هم صدق میکنه  . سال 1393 هم آمد و  عشق زندگیمون چهارمین بهار زندگیش رو  تجربه کرد خدایا شکرت شکرت که هستی که هوامون رو داری .

مسافرت

به آیدا کوچولومون قول داده بودیم بعد از زمستون میبریمش مشهد. عید که اومد پاشو تو یه کفش کرد که باید بریم و ما هم طبق معمول تسلیم شدیم و عشقمون رو بردیم دیدن امام رضا .رسیدیم اونجا میگه من الان چی بگم به امام رضا میگم الهی قربونت برم هر کی رو دوست داری اسمش رو به امام بگو خودش میشنوه و آیدا تند تند شروع به شمردن اسامی کرده فدای دل مهربونت بشم من

آیدا به روایت تصاویر در مشهد

 

 

 

 

روز مادر

روز مادر امسال ما در مشهد بودیم و کلی بهمون خوش گذشت خدا را هزار مرتبه شکر که تو رو دارم بعضی وقتا با خودم فکر میکنم نعمت مادر شدن ،دختر داشتن چقدر لذت بخشه خدایا شکرت که من مادرم و چه نعمتی بالاتر از این نعمت حسرت برانگیز که خدا بی هیچ منت و سختی بهم داده و من گاهی وسط این زندگی پرمشغله یادم میره که شاکر باشم خدا را هر روز و هر لحظه و ثانیه از اینکه دارمت  .

از اینجا دست مادر عزیزم رو میبوسم از اینکه هر لحظه و هر دم از زندگیم همراه و پشتییبانم بوده و هست

ممنونم مادر خوبم

روز پدر

آیدا عاشق بابا علیرضا هست وقتی صدای باز شدن در رو میشنوه بدو از پله ها پایین میره و میگه آشکیم  ( همون عشقم ) و بابا هم بغلش میکنه و قربون صدقه هم میرن .اون روز آیدا داشت تو حیاط مامان جون میدوید بهش گفتم ندو میخوری زمین حرفم رو گوش نکرد خورد زمین و گریه کرد میگم دیدی عزیزم خوب شد حرفم رو گوش نمیکنی اینطور میشه پشتش رو کرده به من میره طرف علیرضا بابا قربان صدقه‌اش می‌روه.آیدا میدوه و دوباره میدوه و بازی از سر گرفته میشه انگار نه انگار که همین الان خورده بود زمین انگار قربون صدقه بابا کار خودش را کرده و آیدا خوب شده است.روز پدر رو از اینجا به علیرضا و بابای عزیزم تبریک میگم .

شکلکهای جالب
آروین

 

آیدا در نوروز

آیدا در سیزده بدر

 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 46 مرتبه

مهربانم اي خوب 

 ياد قلبت باشد،

 يک نفر هست که دنيايش را

 همه هستي و رويايش را

 به شکوفايي احساس تو پيوند زده

 و دلش مي خواهد

 لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

 مهربانم اي خوب

 يک نفر هست که با تو

 تک و تنها با تو 

 پر انديشه و شعر است و شعور

 پراحساس و خيال است و سرور

 مهربانم

 اين بار ياد قلبت باشد

 يكنفر هست که با تو 

به خداوند جهان نزديک است

 و به يادت هر صبح

 گونه سبز اقاقي ها را 

 از ته قلب و دلش مي بوسد

 و دعا مي کند اين بار

 که تو با دلي سبز و پر از آرامش، 

 راهي خانه خورشيد شوي

 و پر از عاطفه و عشق و اميد 

 به شب معجزه و آبي فردا برسي...

 

اینقدر مطلب برای نوشتن دارم که نمیدانم از کجا شروع کنم من نمیدونم چرا زمان  این روزها تند میگذره  یا همیشه این طور بوده

دختر نازنیم نفس مادر  مثل همیشه باید بگم شرمندم از اینکه اینقدر دیر به دیر از خاطراتت مینویسم

مونسم،همه کسم،نفسم... با سن کمت با صبوری همراهم هستی وقتی خسته از سر کار برمیگردم میگی دانم ( جانم ) بیا بوست کنم زبانکده محصلخستگیت بره یا میگی حاطیه ( خاطره ) من اصلا سرو صدا نمیکنم میبینی چقدر بزرگ شدم بعضی وقتا هم وقتی  کمی عصبانی میشم و باهم دعوا میکنیم یا برات اخم میکنم  با یه ببخشید تو که تازگی ها یاد گرفتی چطور با یه ببخشید همه چی رو ختم به خیر کنی ،دعوامون تموم میشه و اخر شب  هم من پشیمون از کرده خود و با خودم میگم کسی که تو رو داره چی کم داره؟؟زندگیم،روزا و شبام از تو رنگ گرفته و جون داره.عزیزکم،این زمستونم گذشت و داره بهار میاد. میدونم با تو قشنگ میگذره....همیشه اینطوری نبود از وقتی روزهام قشنگ شدن که تو بهشت رو به کنج دلم ترجیح دادی محصلو شدی آرام زندگیمان نفسمان و عشقمان .

 عاشق اون آرامشی هستم که وقتی دستای کوچیکت دستام رو میگیره و آرام جانم میشه با یه حس غریب ، حسی که هنوز با اینکه 4 سال گذشته بازم با من غریبه ، حس مادری حس اینکه همه کس دخترکم شده ام و او هم آرام جانم و از آن روز که خدای بزرگم تو را به من داده با خودم و خدای خودم عهد کردم  تا زمانی که جان در بدن دارم همه کست باشم و پناهت  بعد از خدا چون میدانم او هوایت را حسابی دارد  عزیز دلم

 

 

و اما....... روزهای آخر سال که همه جا پر از حال و هوای عید است ما هم مثل همه در حال خانه تکانی و تمیز کردن هستیم خلاصه این روزها که همه چیز بوی بهار می دهد دلم میخواهد خانه تکانی کنم در دلم..در همه چیز...دلم میخواهد یک چیزهایی را از خانه اش بیرون  بیندازم و دیگر برایش جایی نگذارم که سال آینده دوباره بخواهد دغدغه ذهنم باشند و دلم را پر ازآشوب کنند میخواهم حساسیتهای بیجای زندگیم را از دلم بیرون کنم حتی بعضی از آدمها رو آنقدر که دست  ذهن و روحم هم بهشون نرسه

 

 بهار آمده است ؛ با سبد هاي شکوفه 


 آمده است تا روح مان را تازه كند.تا در لحظات احسن الحال،به مهرباني سفر كنيم.

 

يک سال ديگر بزرگ شدي .

 

سالي ديگر و آغازي دیگر

 

خداوندا به اميد تو!

 

مثل همه سالها هنگام تحویل چشمهایم را خواهم بست و ارزوهایم را تند تند  برای خدای خودم خواهم گفتتا سالی داشته باشیم پر از خوبی و خوشی و سلامتی همه عزیزانم که دوستشون دارم و دوستمون دارند .

 بگذاریم بوی بهار قبل از نو کردن خانه هایمان دلهایمان را دریایی کند...

آیدا به روایت تصاویر در این چند ماه


 


آیدا و یلدا

آیدا در تولد بابایی با کیک انگری بردز به سلیقه آیدا

به قول دوست عزیزم سارا چقدر شباهت

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 44 مرتبه

دختر داشتن یعنی کمدی پر از دامن های رنگی چین چینی

دختر داشتن یعنی اتاقی پر از عروسکای ریز و درشت که هروقت میری تو اتاق یه تیکه اش بره زیر پات و نفست ببره

دختر داشتن یعنی یه میز توالت کوچولو پر از کش های رنگی رنگی

دختر داشتن یعنی رنگ زندگیت صورتی و بنفش

دختر داشتن یعنی پچ پچ های آخر شب مادر و دختری توی یه تخت کوچیک

دختر داشتن یعنی لاک های رنگی

دختر داشتن یعنی رقص ، قر ، خنده های از ته دل ، موهای بلند ، دامن های زیبا ، کمد پر از لباس ، ناخن های لاک زده ، عروسکهای ریز و درشت ، میزتوالت پر از گل سر و گوشواره و ....

دختر داشتن یعنی عشق در یک کلام

( مطلب بالا از یه نویسنده دیگه بود با اجازه از نویسندش )

چقدر این روزها کم برات نوشته م ، قبلا هر ماه از شیرین کاریهات و از شیطنهات مینوشتم الان هم  نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه نه ، احساس میکنم روزها کوتاه و کوتاهتر شده اند و من وقتی برای نوشتن ندارم ... شیطنت های این روزهایت به قول خودت بزرگ شدنهایت و کارهای جدیدت اینقدر زیاد شده که وقتی از سرکار برمیگردم فقط و فقط تا آخرشب مشغول جمع کردن آنها هستم دیروز گفتی مامان میدی ظرفا رو بشورم  اولش گفتم نمیشه بلد نیستی کثیف میشه همه جا  ولی از شما اصرار بود و اصرار  که بالاخره من قبول کردم که امروز ظرفا رو خودت بشوری کلی ظرف شستی فدای دستهای کوچولوت بشم بعد هم تا  آخر شب من مشغول شستن مجدد اونا بودم

بازیهای مورد علاقه  آیدا

آرایشگاه بازی

عاشقه اینی که یکی بشینه وتو  هر بلایی که دلت میخواد سر موهاش بیاری.اگه هیچی بهت نگم چند ساعت همینکار رو ادامه میدی و از هر ابزاری که دم دستت باشه برای شینیون موی زن و مرد! استفاده میکنی برای باباجون ( بهترین و دوست داشتنی  ترین هم بازی آیدا ) روسری میبندی و کش میزنی رو موهاش و بعد میزنی زیر خنده موهای منو با قیچی میبری و میگی مامان ببینم و بعد هم چشمای من که گشاد شدن کی این کار و کردی و خنده هر دوتامون و قلقلک تو  وبعد هم نوبت خودت میشه یعنی تو بشینی و من ساعتنها باید آرایشت کنم از رنگ موی صورتی گرفته تا ......

خاله بازی

که البته میدونم مورد علاقه تمام دختر بچه ها س و تو هم از اون مستثنی نیستی

و بازی  مغازه مغازه

کل وسایل تو کمد از لباسات گرفته تا گیره و کش سر هم یا تو کیف های پلاستیکی هستن مثلا فروخته شدن به من بیچاره که باید همشو بذارم تو کمد یا روی تخت ، تاب ،مبل و .... برای فروش گذاشته شدن که در اخر هم باز به عهده خودم هست که باید جمعشون کنم

و قایم موشک بازی و توپ بازی هم که هر روز جزء برنامه روزانه مون هست  

اینروزها خیلی پرخاشگر شدی و بعضی اوقات خیلی سخت حرف گوش میکنی .یا اینکه هر چیزی که دست کسی ببینی میری ازش میگیری و اگه بهت ندیم گریه میکنی.میدونم که توی این سن این رفتارها خیلی غیر عادی نیستن ولی بعضی وقتها از توانمون خارج میشه  و دعوات میکنیم  مثلا روز جمعه  از صبح تا ساعت 9 شب  فقط کارتون دیدی خودش هم تو ولوم 100 تلوزیون  که فکر میکنم چند همسایه اون ورتر هم صدای تلوزیون ما رو میشنیدند  هر چقدر هم بگی عزیزم کم کن  کو گوش شنوا  آخر سر هم یا باید باطری ها رو سر و ته کنیم نتونی صداش و زیاد کنی و یا باید بزنیم یه کانال دیگه  مثلا خبرها رو گوش کنیم یا فیلم ببینیم که با داد و بیداد و گریه تو مواجه میشه و اعصاب خوردکنی ما و در نهایت به اینکه شما بدی و من شما رو دوست ندارم چون نذاشتین من کارتون ببینم  

برنامه هر شبمان موقع خواب

از عصر که هوا تاریک میشه شروع میکنی من نمیخوام بخوابم چرا شب شد چرا خورشید خانم نمیاد و هر روز از من توضیح اینکه چرا خورشید رفته پشت کوهها چرا نیست وچرا باید سروقت بخوابی  تا بزرگ شوی

میگی  مامان حاطیه جونم  دستاتو بده به من بخوابیم تا دستاتو نگیرم بغض میکنی و خوابت نمیبره   ( یعنی هر موقع از شب هم بیدار بشی باید دستامو بگیری تا بخوابی )  و من چقدر هر شب سرخوش میشم  با این دستای کوچولو و ظریف و خدا رو شکر میکنم از اینکه مادر دختری شدم مهربان و دوست داشتنی و اینکه چه معامله قشنگیه بین مادر و دختر که دستهای من آرامت کنه تا بخوابی و نفسهای تو آرام جانم باشد و مهری بر تمام خستگیهای روزانه ام  و اینکه چطور گرمای نفسهای دختری  یا بهتری بگم فرشته ای 4 ساله گرمم میکند و وجودم را پر از آرامش 

 

 

یه مسافرت کوچولو و  پیدا کردن یه دوست قدیمی ( سولماز )

توی هفته ای که گذشت   رفته بودیم مسافرت ( شهرهای ترکیه )  خیلی خوب بود و خوش گذشت  وقتی که برمیگشتیم از شهر مرزی ماکو رد میشدیم یه دفعه یاد دوست دانشگاهم افتادم به بابایی از خاطراتمون تعریف کردم که چقدر باهم خوب بودیم و یه چند باری هم سولماز عزیز خونمون اومده بود   البته به یادش بودم و از دوستای مشترکمون تو دانشگاه سراغشو گرفته بودم و میدونستم دوست خوبم ازدواج کرده و رفته باکو ( کشور آذربایجان)  بعد که رسیدیم خونه فرداش رفتم اینترنت و با یه سرچ دوستم و پیدا کردم و دختر گلش رو هم دیدیم عین خودش ماه و دوست داشتنی ، زیبا  و ملوس .

وقتی عکسای دوستم رو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم  مثل اینکه دارم از نزدیک میبینمش  بعد هم باهم صحبت کردیم و از هم و زندگیمون گفتیم

از اینکه دیددمت خیلی خوشحالم سولماز عزیزم .

 

 خیلی طولانی شد،اما خیلی از شیرین کاریهات و شیطنت هات  هم نگفته موند

 

 





موضوع :
تاريخ : شنبه 30 شهريور 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 65 مرتبه

عشق من میدونی کدوم روز بهترین  روز من بود و اون رو ز  چقدر خوشبخت بودم   همون روزی که خدای بزرگ تو رو تو آغوش من گذاشت تا آرام جانم باشی و نفس زندگی مان

آرام من تقریبا دو هفته  ای هست که به خونه جدید اسباب کشی کردیم   اتاقت رو از اتاق خودمون جدا کردیم  و   تو تنها میخوابی و گاهی هم نصفه شبا میای که خاطره پاشه بریم پیشم بخواب  و اونوقت دوتایی میریم اتاق تو و تو بغل هم میخوابیم  این روزا خیلی خوبه  و میدونم که تو زودی بزرگ میشی و   این روزا هم تو خاطراتمون میمونه روزای قشنگی که هیچ وقت فراموشمون نمیشه

 این روزا وقتی از خواب بیدار میشی گریه میکنی گریه که چرا رفتی سر کار دوست ندارم بری و از این حرفا

عزیزتر از جانم میدونم که دوست داری همیشه پیشت باشم و باهم باشیم  من حق رو به تو میدم اخه این تو نبودی که ما را اتنخاب کردی این ما بودیم که انتخابت کردیم و دعوتت کردیم به زندگی دو نفره مان و باید در جهت رفاه تو تلاش کنیم  و محتاط تر باشیم اگر من چند ساعتی رو پیشت  نیستم این به این معنی  نیست که تو فراموش کنم فقط دوست دارم در جهت رفاه و آسایش تو تا جایی که در توان دارم تلاش کنم زندگی زیباست دختر نازنینم و در سایه وجود تو زیباتر هم شده

اگه علیسا بابا  تو رو میذاره خونه مامان جون    میدونه که بهتر ما بهت رسیدگی میکنه و اونم با خیال راحت دنبال فراهم کردن رفاه و آسایش توست  و خودت بهتر  میدونی و هر چقدر بزرگتربشی  بهتر و بیشتر درک خواهی میکنی که ما  تنها یه فرشته بیشتر داریم و اونم تویی   

 

آرزوی قشنگ من  تو هر روز بیشتر زیر نگاه ها و دلهره های ما قد میکشی و بزرگتر میشوی و ما به داشتنت به خودمان میبالیم و دوست داریم دختری مستقل بار بیایی و در آینده ای نه چندان دور به دختر بودن و زن بودنت ببالی  .....

 

اینم از روزهای خوشبختی ما ....................که هر روز به اون اضافه  میشه  و ما هر روز به داشتنت کنارمان میبالیم و خدای مهربون رو شاکریم

 

 

بعدا نوشت تاریخ شنبه 30 شهریور92

 

بالاخره ما شکست خوردیم و آیدای نازنین پیروز شد و تختش به اتاق ما منتقل شد .حالا ارام جانم آرام میخوابه و بیقراری نمیکنه totalgifs.com sleeping gif gif 30.gifبا اینکه دوست داشتیم دختر گلمون مستقل بار بیاد و رو پای خودش بایسته  حس قوی پدر و مادری بر این حس غلبه کرد و ما کوچولوی نازنینمون رو پیش خودمون آوردیم نمیدونم شاید برای اینکار زود بوده و ما با این کارمون فرشته کوچولوی نازمون 180568ddsj1svnh1.gifرو رنجوندیم


عزیز دل مادر  بدون که خیلی خیلی دوستت داریم و همه کارهامون به خاطر توست ..............

 

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی





موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 تير 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 170 مرتبه

امسال تصمیم گرفته بودم واسه دختر عزیزم چند تا کار انجام بدم

 اول اینکه که اینجا  از کارات و خاطرات بیشتر بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشه خستم خیلی خستم همیشه خدا کم خوابم و بعد هم کار خونه و کار بیرون و آیدا با انرژی مضاعفش که هر روز هم زیاد تر میشه خدا رو شکر به خاطر  اینکه دختری سالم و قوی دارم  اما   وقتی به تو فکر میکنم زودی همه خستگیام  پر میزنن  میرن اخه تو  مهمترین و بارارزشترین هدیه خدا برام هستی  عزیز دلم  تو خوب باشی و بخندی منم خوبم و میخندم  فقط همین  .

امسال برات نه پست روز مادر رو گذاشتم نه پست روز پدر و نه تولد خودم  نمیدونم چرا اینقدر کم کاری میکنم برات ،حالا به طور مختصر همش رو برات توضیح میدم که خاطرش اینجا بمونه

سومین سال مادرشدنو پدر شدنمون بود و باز هم مثل هر سال خدا رو شکر کردیم به خاطر قشنگترین هدیه اش و اینکه ما رو لایق مادر و پدر بودن دونسته اینکه هستی تا باشیم تا بجنگیم و زندگی کنیم برای تو و به خاطر رفاه تو ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ عزیز دلم یه وقت  وقتی بزرگ شدی فکر نکنی دارم منت میذارم و هی نگی مادرم گفته بخاطر تو .....برای تو ......و این حرفا نه ......فدای فرشته زندگیمون بشم من همه کارایی که به خاطرت انجام میدیم بی منته  بی منته

مادری و پدری فراتر از رسیدگی وتر وخشک کردن وسرویس دادناست ...خیلی فراتر .

دوم  بتونیم   حداقل جمعه ها تو خونه نمونیم و آیدا رو بیرون ببریم مخصوصا که هوا خوب شده و دخملی من احتیاج به هوا خوری داره البته این قولی رو که  به خودم دادم بودم را تا حدودی عملی کردیم اخه هم من هم بابایی عاشق گردش هستیم و تو هم که همیشه پایه بیرون رفتنمون و همیشه آماده فدات بشم من

ماه پیش عروسی خاله پریوش هم بود  ، همیشه خوشبخت باشی دوست خوبم            

چند روز پیش میگی مامان منم لباس عروس میخوام با کتاب عروس ( منظور البوم عکسه )  با یه داماد ،و من میگم  الهی دورت بگردم اخه هنوز واسه اینکه داماد داشته باشی خیلی زوده  و تو میگی میرم از مغازه واسه خودم داماد میگیرم و بعد میگی  اصلا بابا علیسا دامادم باشه  و فوری میری سر کامپیوتر و یه ترانه میذاری میگی بیا   دانس کنیم فدات بشم تو اینا رو از کجا یاد میگری نمیدونم که اخه نه من اهل دانس و رقصم نه بابا

بابا میگه  اینا همش کار خاله جونه

ماه گذشته آخرای هفته بیشترش  پر از انرژی بود و همش به ددر گذشت وخیلی بهمون چسبید .

تازگی ها دخترم ددری شده  چون هوا خوبه و با مامان جون قبل از ظهر میرن بیرون دوست داره عصرا هم بیرون باشه و بگرده و وقتی بابایی میره بیرون زودی میگه منم میخوام برم بیرون حاطیه ( خاطره) بیار لباسام رو بپوشون میخوام برم بیرون و به هر نحوی هست باید سرت رو گرم کنم که راه نیافتی دنبال بابا

و البته یکی از هفته هاش خیلی بد بود و ما رو نارحت کردی کوچولوی قشنگم اونم اینکه   یه ویروس شیطون که نمیدونم از کجا پیداش شده بود  وارد بدنت شده بود و تو رو مریض و تب دار کرده بود و با هر ترفندی هم که بلد بودیم و  آقای دکتر مهربون گفته بود نتونستیم از بدنت بیرونش کنیم تا بالاخره با یه آمپول و یه شب بیمارستان رفتن همه چی حل شد و حال دخمل کوچولوم بهتر شده خدا رو شکر

خرداد ماه تولد منم بود و شما و  بابای مهربونت  دلتون کیک خواسته بود و 2 هفته زودتر منو سورپرایز کردین و واسم یه تولد سه نفره گرفتین  و دوباره تو روز تولدم هم کیک داشتیم و صد البته همشون تولد آیدای کوچولمونه ( به قول خودش) قربونتون برم  و واقعا ممنونم از بابا به خاطر همه زحماتی که برامون میکشه  

یه روزش هم رفتیم خونه خاله شهلا  و تولد رامین  عزیز و دوست داشتنی ، یه روزش هم تولد ملیسا  و وحید بود که خیلی بهمون خوش گذشت  دوستای عزیز آیدا ( رامین عزیزم و ملیسا و وحید عزیز ) بهترین آرزوها رو براتون دارم و  امیدوارم 120 ساله بشید

بزرگترین  کار  این ماه هم این بود که ما تو ترک بودیمSmoking Smileysاخه آیدای ناز ما عاشق پستونکش بود و از اون جدا نمیشد به هر نحوی بود با هزار تا جایزه  که فرشته مهربون واسمون آورد ازش جدا نشد  که بالاخره با یک حرکت  انتحاری توسط مامان جون اونم گذاشتین پشم رو پستونکمون اون و انداختی دور و دیگه اسمش هم نیاوردی و صد البته دو روز هم به خاطرش تب کردی و مریض بودی و الان هم منتظری که آقای مغازه دار مهربون بره ترکیه و برات  یه پستونک تازه بیاره الهی قربون اون  دنیای بچگیت برم .

و اما بهترین و قشنگترین روز زندگیمون 28 تیر ماه

 سه سال پیش در چنین روزی خداوند عشق   رو به ما هدیه داد روزی که خدای مهربون یکی از فرشته  هاش رو از اون بالا فرستاد واسمون و اون فرشته کوچولو شد۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  آفتاب زندگیمون  و هر روز با عشقش خونمون رو  گرم و گرمترش میکنه   خدای خوبم خدای  مهربونم ازت به خاطر این فرشته کوچولو ی دوست داشتنی ممنونم خدای بزرگم از اینکه ما رو لایق مادر و پدر بودن دونستی سپاسگذاریم و همیشه شکرگزات خواهیم بود و لحظه لحظه زندگیمون در تلاشیم تا به  بهترین و قشنگترین حال ممکن  از عشقت ، فرشته زمینی مون  مواظبت کنیم .

 و تولد امسال آیدا به پیشنهاد بابا یه تولد خانوادگی برای عشق زندگیمون با حضور خانواده مامانی و بابایی و صد البته دوست عزیز آیدا ملیسا خانم که مهمون ویژمون بودن برگزار شد 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

 

اینم هم کادو های آیدا :گل نقره از طرف باباجون، کفش از طرف مامان جون ، تاپ کیتی بهمراه شلوارش خاله جون و 50 تومن هم از طرف دایی جون ، بولز سفید از طرف مامان بزرگ و  عمه آیدا ،20 تومن از طرف عمو جون و یه عروسک خوشگل به همراه یک قاب عکس هم از طرف ملیسای عزیز و از طرف مامان و بابای آیدا هم شمش طلا

 

اینم کادوی دوست عزیزم که همیشه ما رو شرمنده  خودش کرده

 

اینم کادوی خاله جون




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 83 مرتبه

دختر شیرین زبون و خوشگل و نازمممممممممممممممممممم 34 ماهگیت  مبارکککککککک

 

اینم عکسهای 33 ماهگی آیدای نازم


 

 

 

آیدا در پارک

آیدا روز عروسی رویای عزیز

آیدا و ثمین

 

آیدا با دسته گل عروس خانم ( رویای عزیز)

 

آیدا در روز تولد آریاجان ( 120 ساله بشی عزیزم )

آیدا و باغ بابا جون

یک روز بهاری در کنار سد زنوز

آیدا ، ثمین و اسمای عزیز




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 98 مرتبه

سلام به بهار و زیبایی هایش

عزیز دل مامان سال 91  هم تموم شد  و  امسال سومین نوروز سه نفره مان بود و من خوشحالم که تو در کنارمونی و با شیطنهات و حرفهای شیرینت به ما آرامش میدی  و ما لحظه لحظه از بزرگ شدن و در کنار تو بودن لذت میبریم

 بعد از سال تحویل  باهم رفتیم خونه مادر بابا و از اونجا رفتیم خونه باباجون و تو کلی از باباجون و دایی جون عیدی گرفتی با اینکه عیدهامون رو داده بودن ولی برای برای دوم به تو عیدی دادن و تو کلی ذوق زده بودی و بعد هم باهم رفتیم  خونه بزرگترهای فامیل عید دیدنی 

روز 4 فرودین  برخلاف  عیدهای قبل  که بابایی مخالفه روزهای عید و تابستونا بریم سفر به علت شلوغی جاده ها و .......  ، تصمیم گرفتیم چند روزی رو دور از خونه باشیم و استراحت کنیم و به اتفاق دوست بابایی رفتیم رامسر و چند روز شمال بودیم  و تو هم که عاشق آب و آب بازی تا رسیدیم و دیدی هوا سرده کلی گریه کردی که چرا اومدیم اینجا زود باش میخوام سوار هواپیما بشم برم ترکیه دریا ، فدات بشم که عاشق دریا شدی

برگشتی بهم میگی خودم برم سوار هواپیما بشم  میگم اخه دخترم تو که پول نداری  و شما در جواب میگی خوب خودت بده میگم من تو کیفم پول ندارم  بیا نگاه کن و تو میگی خوب تارتت ( کارتت ) رو بده میدم بکشن  رو دستگاه  و ما کلی به حاضر جوابی های تو میخندیم  و  از بودن هر لحظه در کنارت خدا رو شکر میکنم

 امروز بعد از11 روز  اومدم سر کار هم برای تو سخت بود  و بابایی میگفت کمی نارحت بودی که من پیشت  نبودم و هم برای من سخت بود که بازم تو رو گذاشتم و اومدم سر کار  الهی من فدات شم

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 88 مرتبه

عزیز دلم ،زیباترینم ،وقتی تو رو درونم حس کردم وقتی  به قول خودت پرشته مهلبون ( فرشته مهربون )Myspace Comments - Doll واسم خبر آورد داری مادر میشی یه حس خوب و گرمی رگهامو پرکرده بود اصلا باور نمیکردم دارم مادر میشم ....مادر ..... مادر.....میدونستم خدا بهم یه دختر میده حالا از کجا نمیدانم ........وقتی خودت مادر شدی اونوقته که احساس منم میفهمی فقط از خدا خواستم سالم باشی و مهربان  و یه دختر زیبا و بینظیر Myspace Comments - Doll

 

بعدش هم اسمت رو گذاشتیم آیدا  :آ ..آرزوهای من ..ی یگانه هستی من ....د دنیای من ..و بالاخره الف آخر ....آرامش من

 

 

دختر عزیزم عاشقانه دوستت داریم.

 Myspace Comments - Love

تعطیلات امسال خیلی خوب و کلی بهمون خوش گذشت  سیزده بدر هم رفتیم باغ شوهر خاله من  همون که تو بهش میگی ( عمولی )  باغش خیلی خوب بود چون اولین مسافرای امسالش هم ما بودیم تمیز و قشنگ بود همه درختا پر بودن از شکوفه های قشنگ  به همه جا سرک میکشدی و با خودت بازی  میکردی اخه عزیزم تو کوچک ترین عضو باغ بودی و بچه های دیگه وقتی وسطی و .... بازی میکردن میگفتن آیدا بلد نیست و به قول خودت چوچولو ئه  

عصرش هم تولد سالار بود  سالار عزیز  ایشاله تولد 120 سالگیت

 

و این بود سیزده به در ما

 

آیدا  و خاله جون

آیدا  و باباش

 

آیدا و ثمین

تولد سالار

عکسای یک هفته پس از سیزده بدر  باغ باباجون




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 96 مرتبه

دختر نازنینم  امروز 28 اسفنده و من هم درست ساعت 7.30 دقیقه این مطلب رو برات مینویسم  امروز شما 32 ماهگیت رو به پایان رسوندی و امسال سومین سالی هست که تو در کنار ما هستی و سومین عید قشنگ زندگی مشترک ماهست شیرین ترین شیرینی زندگی ، به داشتن تو  افتخار میکنیم

این روزها ، یک دنیا حرف ناگفته  از باهم بودنمون دارم  اونقدر این روزا پر لحظه های قشنگ با تو بودن هست  که بعضی وقتا نمیدونم چطور بنویسم و از کجا بنویسم

برات بگم که خیلی شیطون شدی و کلی  جمله سازیت بهتر و روان تر شده و کلی شیرین کاری و ناز برای خودت داری  یکی از شیرین کاریات اینه که وقتی از بابایی شیرینی میخوای و اون میگه دختر نازنینم ضرر داره تو میری زودی بوسش میکنی و برمیگردی به من و مثلا چشمک میزنی میگی ( فتتدیم ) گولش زدم و ما کلی بهت میخندیم

دیروز بابا میگه آیدا یه بوس بهم میدی و تو میگی تو اول برام نوشافه ( نوشابه ) بخر  بعد

دیشب میخواستم بخوابونمت و تو هم که چشات بسته بود فکر کردیم خوابیدی رو پاهام ، بابا میگه عید دیدنی  نذار آیدا شیرینی بخور مریض میشه زودی چشات و باز کردی و میگی(  نیه دام =ییه جام ) میخورم و کلی کارهای دیگه

اینم از آخرین پست سال 91

امیدوارم سال جدید برای همه دوستانم 

آغاز روزایی باشد که آرزو دارند .............




موضوع :
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 266 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 106 مرتبه

سلام دختر نازم

نمیدانم این چندمین سلام و چندمین صبح بخیری هست که برایت میگویم و مینویسم و هر روز که سر کار میام و از تو دور میشوم بدان که  همیشه دلم را پیش تو میگذارم امروز میخواهم یه خبر خوبی را به تو بدهم چون دوست خوبم (مامان دیانای نازنین) را پس از چند ماه دوری دیدم اخه دلم براش خیلی تنگ شده به قول بابایی که شب میگفت میدونم به خاطر دوستت خیلی خوشحالی  چون پس از چند ماه میبینیش و دلتنگیت برطرف میشه

آری عزیزم ،دلم برایم دوستم خیلی تنگ شده بود اخه میدونی عزیزدلم وجود آدمها وقتی برایت خواستنی هست که کنارت حسشان نکنی ان وقت هست که میفهمی چقدر برایت عزیزند  البته دوست من همیشه برایم عزیز بوده و هست همیشه مثل یک خواهر کنارم بوده  وهست  ، به درد و دلهایم گوش داده و با تمام وجودش مرا رهنمایی کرده  ولی من وجودش را این چند وقتی که  ندیدمش بیشتر حس کردم  اخه دوست من ناب ترین و خالص ترین دوستی هست که تا بحال دیدمش  میدانم و امیدوارم تو هم یه روز یه دوست خوب و عزیز برای خودت پیدا کنی

با اجازه از نویسندش

دختر نازم انسانها با حضور خود در كنار يكديگر تابلوي زندگي را رنگ آميزي مي كنند. گاهي مي بيني كه در جايي از زندگي از رنگ مناسبي استفاده نكردي پس آن را پاك مي كني و به جاي آن رنگ ديگري به كارمي بري و همه اينها به منظور خوش آب و رنگ تر كردن زندگي است.

و لیلای عزیزم هم همیشه یه رنگ خاصی تو زندگی من داشته و خواهد داشت

 

بعدا نوشت :

 

در پی خبر خوبی که بهت دادم در مورد  دوست عزیزم لیلای عزیزم ، میخوام یه چیز دیگه رو هم برات بنویسم یکی دیگه از دوستام هم درست با اومدن لیلا پیشم ، از ایران رفت رفت اون دور دورها تا تو یه کشور دیگه زندگیشو شروع کنه امیدوارم با همسرشون خوب و خوشبخت زندگی کنن .

 

من نتونستم پنجشنبه با فرشته عزیز صحبت کنم نمیدونم اون همه کار یه دفعه از کجا ریخت رو سرم یه وقت دیدم ساعت شده 12 و جمعه هم که پرواز داشتن  امروز باهاش در تماس بودم راستی دختر نازنینم یادته بهت گفتم "“دلتنگى”
دلتنگی حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره بودنش را طلب میکند الان من به خاطر دوستم فرشته هم دلتنگم  چون حداقل یکی دوبار در ماه باهم تماس داشتیم الان هم تا مدتها جاش رو حس خواهم کرد ولی میدونم اون الان داره زندگی جدیدی رو تو یه کشور دیگه شروع میکنه و خیلی خوشحاله فرشته عزیزم خوشحالم که خوشحالی

 راستی دختر نازم گفتم دوست دارم تو هم یه دوست خوب برای خودت داشته باشی و رنگش هم یه رنگ خاص باشه تو زندگیت مثل دوستای من لیلا و فرشته و هیچ وقت هم برای دوستیت .....تا ........نداشته باشی هیچ وقت نگی دوستیم تا .......................چون من برای این دوستیهام تایی نذاشتم و صمیمانه و از ته دلم هر دوشون رو دوست دارم تا..................





موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 114 مرتبه

دختر نازم شرمنده که وقت نمیکنم وبلاگت رو به موقع بروز کنم

 

                                                    

امروز که داشتم وبلاگت رو میدیدم نوشته ( آيدا جان تا این لحظه ، 2 سال و 6 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 51 دقیقه و 52 ثانیه سن دارد :.) بازم یه ماه دیگه از عمرمون گذشت و 31 ماهه شدی و من عاشقتر میدونی دخترم  عشق یه موهبت الهیه و عشق مادر به فرزند چیزیه که تا مادر نشدی درکش خیلی سخته وقتی مادر شدی میبینی که گریه های فرزندت خنده هاش و اصرارهای بی موردش  منم ،منم گفتنهاش همه چیزش خواستنی ست عزیز ترینم میخوام بدونی که بهترین اتفاق زندگیم بودی و مادر شدن بهترین حس دنیا ست. هیچ چیز جای یه آغوش گرم تو رو برام نمیگیره. وقتی بی هوا بغلم میکنی و میگی مامانم خیلی دوست دارم ،عاشدتم ( عاشقتم ) وقتی از سر کار میام وبغلم میکنی و میگی بذار یه بوست کنم خستگیت  تموم بشه و چشمات و لبت باهم میخنده  و میگی برام چی گرفت  من تمام خستگی و سختگی های روزمرمو فراموش میکنم و خدا رو با تموم وجودم شاکرم  که فرشته ای مثل تو رو به ما داده و اما این روزها 

 

وقتی میگی مامان بیا برام دتاب( کتاب ) بخون میگم بزار کارم تموم بشه چشم میگی نمیخونی پاره کنم

دیروز گفتی مامان بیا بازی کنیم بهت گفتم باشه عزیزم لباسمو اتو کنم اومدم

آیدا : نیای گریه کنم ها اخه من عاشدتم

و منم تو دلم قربون صدقه ات میرم و فدات میشم

 

اون روز گفتی حاطیه ( خاطره) خانم لاکمو باز کن میخوام عروسکمو لاک بزنم منم برات بازش کردم و رفتم تو آشپزخونه شام درست کنم دیدم نیم ساعتی میشه از آیدا هیچ صدای نمیاد صدات کردم پرنسس کجایی ( اخه تازه گیها میگی بهت بگم پرنسس ) دیدم تمام دستت لاکی هست و میگی مامان دیوار پاره شده بود با لاک دوختمش  منم هم خندم گرفته هم گریه  که من باید چیکار کنم و درست 2 ساعت طول کشید دیوار رو با آستون پاکش کنم

 

 چند روز پیش تمام لباسات رو از کمد ریختی بیرون میگم دخترم چیکار میکنی برگشتی میگی دارم میرم تبلد ( تولد)

من : آیدا تولد کی؟

آیدا : تبلد قایداشیم ( برادرم )

من : الهی فدات بشم بردارت کیه و جواب آیدا اینه که برادرم بابا علیسات

کلی به حرفت خندیدیم و تو هم هی گفتی تبلدم مبارک

 

 

                         تمام خوبی ها را برایت آرزو میکنم 

نه خوشی ها را 

خوشی ان است که تو دوست داری 

  و  

خوبی آنکه خدا برای تو دوست دارد

 

 

 

 

اینم عکسای آیدا که تو آتلیه گرفته بودیم

 

 





موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 227 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : يکشنبه 24 دی 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 122 مرتبه

اولین آدم برفی آیدا

 

 

 

 پس از چند وقت وبلاگ دخترمو آپ کردم نمیدونم چرا بعضی وقتها تنبلی میکنم  و گاهی هم میخوام وبلاگمو  حذف کنم و دیگه چیزی ننویسم  ولی امروز بازم تصمیم گرفتم برات بنویسم  اخه عکسات اینقدر قشنگ بودن که دوست داشتم برات  اینجا هم بذارم بابایی از سفر اومد و  ایدا رو با هدیه هایی که براش آورده بود خوشحال کرد البته بیشترین خوشحالیش مال   خوردنی هاش بود  و بعد از چند روز از آمدن بابا هم برف سنگینی بارید و هوای اینجا رو خیلی سرد کرد بطوریکه الان که دارم برات مینویسم هوای آذربایجان  -20  هست  روز پنجشنبه از صبح یه برف درست و حسابی اومد و زمین لباس عروس تنش کرد و تو هی بهم میگفتی مامانی ( اخه وقتی تقاضایی ازم داری میشم مامانی ولی بعد میشم خاطره خانم )بیا بریم برف بازی و منم میگفتم  بذار تموم بشه میریم و خلاصه فردا صبح دیگه نتونستم مقاومت کنم وبا وجود سردی هوا با ملیسا و مامان مهربونش رفتیم حیاط واست آدم برفی درست کردیم و تو کلی خوشحال شدی  و میگفتی حاطیه ( خاطره ) دوست دارم الهی قربون دل کوچیکت بشم که اینقدر خوبی و با یه آدم برفی و برف بازی هی قربون صدقه من میرفتی منم بهت قول دادم یه بار دیگه برف اومد بریم بیرون و بازم برات آدم برفی درست کنم


 

آیدا و ملیسای نازنین

آیدا در حال آوردن شاخه برای دستای آدم برفی




موضوع :
تاريخ : شنبه 9 دی 1391 | نویسنده : خاطره مامان آیدا
بازدید : 320 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 26 نفر
بازديدهاي ديروز : 39 نفر
بازدید هفته قبل : 279 نفر
كل بازديدها : 65691 نفر